نزدیک 10 ماه شاید...
دلم تنگ شده برا نوشتن...
چی شد که رفتم؟
نمیدونم...
راستش میترسیدم از نوشتن...
از اینکه بنویسم و بعد نوشته هام بشن نقطه ضعفم..
ولی برام مهم نیست...
همینم که هستم...
ان شالله که مینویسم ازین به بعد :)
برچسب:
نویسنده: مهسا باقری
برچسب:
نویسنده: مهسا باقری
میگه بذا یه کم حالشو خوب کنم...
و همه چی دست به دست هم میده که مهسا زنگ بزنه و منو ببره یه
جای خوب...و حالم ازین رو به اون رو شه...
یا یه شبم مثه امشب میگه این دختر این چند وخت انقد مضطرب بود
راجع به این موضوعِ دکتر رفتنش...بذا خیالشو راحت کنم...
و اینجوری میشه ک اتفاقی تو اینستا با یکی ک اون دکترو رفته حرف
میزنم و چقدم خیالم راحت میشه...
برچسب:
نویسنده: مهسا باقری
برچسب:
نویسنده: مهسا باقری
و میگفتم به محض اینکه برسم خونه دم میکنم...
یک سال گذشته و من نه تنها ازش دم نکردم بلکه حتی نمیدونم کجا گذاشتمش :|
و اصنم حوصله ندارم برم بگردم :|
چی میشه که انقد یک نواخت میشه برامون همه چی؟:/
برچسب:
نویسنده: مهسا باقری
که وسط این همه تشویش و بغض و گریه
چوب جادویش را دراورد و بزند به قلبت و ورد مخصوصش را بخواند
و به محض برداشتن چوبش پرشده باشی از حال خوب :)
برچسب:
نویسنده: مهسا باقری
برچسب:
نویسنده: مهسا باقری
نمیدونم این کمر درد لعنتی چیه...
هومممم...
دیگه باید عادت کنم بهش...
برچسب:
نویسنده: مهسا باقری